جمعه، دی ۱۵

بازگشت


امروز جمعه است و هفته اول بعد از تعطیلات داره تموم می‌شه. رو‌به رو میز کارم، یه پنجره گنده است. دارم با آرامش به قطرات بارون که دارن میرزن پایین نگاه می‌کنم. خوشحالم که داره بارون میاد. سال ۲۰۱۸ میلادی شد و نمیدونم چرا فکر کردم که دوباره بیام اینجا و بنویسم. فکر کردم اول یک وبلاگ جدید درست کنم. نه اینکه اینجا رو هیچ‌کسی نمیخونه، برای همین هیچ لزومی نداره که برگردم اینجا. بعد دیدم حسش نیست و احتمالا دوباره یه جایی‌ بی‌خیال نوشتن میشم، برای همین چه کاریه 

یه جورایی احساس اینکه یه روزی ممکن بمیرم و هیچ اثری ازم نمونه، خیلی‌ وقت که ذهنم رو اشغال کرده. شاید بعد از کار کردن در بیمارستان این اتفاق برام افتاد. شاید زلزله ۲ شب پیش ..... شاید هم آروم روم پا به سنّ گذاشتن. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر